اوايل ترم دوم بود و پسر جامعه شناس ما باز همينطور براي خودش توي محوطه دانشگاه جلوي آب سرد كن ايستاده بود و در تفكرات جامعه شناختي اش غرق گشته بود و با خود مي انديشيد كه چگونه مي تواند به شكل عقلاني تري از اين آب سرد كن استفاده كرده و رفع تشنگي نمايد چرا كه به نظرش مي رسيد آن كنش سنتي « با دست آب خوردن » كارايي خويش را در جامعه پست مدرن ( با توجه به مشكلات هميشگي « پيچيدگي روابط و ساختارها ، عدم قطعيت و رشد فزاينده رسانه هاي ارتباط جمعي و مسئله دهكده جهاني و … » ) از دست داده و حال روشهاي بهتري بايد جايگزين گردد. او داشت به نظريه پردازي هاي ممكن در اين ارتباط فكر مي كرد و اين كه چرا آب سرد كن الان قطع شده كه يه دفعه صدايي از پشت سرش شنيد: سلام .
وقتي به پشت سرش نگاه كرد ، چند لحظه اي طول كشيد كه تشخيص دهد در مقابلش يك موجود انساني ايستاده است كه با توجه به نحوه لباس پوشيدنش توانست تشخيص دهد كه او يك موجود انساني مونث است. در واقع دختري تقريبا در يك متري او ايستاده بود و ساكت ، آرام و مستقيم نگاهش مي كرد.
پسر به او نگاه مي كرد و سعي داشت از روي نحوه لباس پوشيدنش ، شيوه آرايشش و ميزان سانتي مترهايي كه مغنعه اش از جلو پيشاني فاصله گرفته و به عقب رفته بود ، جايگاه طبقاتي وي را مشخص سازد تا به طور كلي نوع جهان بيني و افكار او و در نهايت كنشهاي احتمالي آينده اش را دريابد. پسر در حال تجزيه ، تحليل وضعيت بود كه دختر صحبتش را آغاز كرد در حالي كه چهره اش كمي سرخ شده بود و صدايش محسوس مي لرزيد: ببخشيد مي شه چند لحظه وقتتون و بگيرم ؟ پسر به ساعتش نگاه كرد و گفت: ايرادي نداره ، سي ثانيه مي تونم بهتون وقت بدم. دختر كمي مكث كرد ، نفس عميقي كشيد بعد گفت: راستش احساس كردم كه بايد احساسم و بهتون بگم . پسر پرسيد: من شما رو مي شناسم ؟ و دختر گفت: نه ، راستش شما روز ثبت نام از كنارم رد شدين ، من از همونوقت يه احساس خاصي … . پسر با تعجب پرسيد: ببخشين ؟؟؟ شما رشته تون چيه ؟ دختر گفت: ادبيات مي خونم. و پسر گفت: آهان ، حالا فهميدم. و دختر ادامه داد: مي خواستم ازتون بخوام كه … . پسر گفت: در واقع شما پيشنهاد يه گروه دو نفره رو مي دين درسته ؟ دختر كه چهره اش گلگون تر شده بود و سرش و پايين انداخته بود گفت: راستش اينجوري كه نه … .
و پسر گلويي صاف كرد و در حالي كه خود را براي يك سخنراني آماده مي كرد گفت: شما مي دونين تو يه گروه دو نفري از يه طرف آدما وقتي به هم نزديك مي شن احتمال كشمكش بينشون خيلي زياد مي شه و از طرف ديگه « كهكشاني از علتها » هميشه بر همه پديده هاي اجتماعي و بخصوص اين پديده وارد مي شه كه اگه نتونيم تبيينش كنيم ، اون و مطمئنن به سوي از هم پاشيدگي مي كشونه و … . آخر سر گفت: من بايد شما رو بيشتر بشناسم و پرسيد: شما « شيوه توليد زندگي مادي » تون چيه ؟ دختر كه چند دقيقه اي همانطور ساكت جلوي پسر ايستاده بود و مستقيم نگاهش مي كرد آرام گفت: اين حرفا يعني چي ؟ مي خواي بگي دوستم نداري ؟ و بعد يه دفعه عصباني تر و خشن تر و وحشتناك تر شد و جيغ كشيد: يعني دوستم نداري ؟؟؟
پسر با لكنت زبان خواست چند كلمه ديگر به توضيحات جامعه شناختي اش اضافه كند كه ناگاه برخورد چيز محكمي را به چانه اش احساس كرد و تا آمد به خودش بيايد خود را پشت آب سرد كن يافت كه تا ديوار فقط به اندازه يك بدن جا داشت. همانوقت صداي « مرد ميانسال سرماخورده اي » را شنيد كه گفت: شيوه توليد زندگي ماديم اينه . و پسر وقتي نگاه كرد فهميد كه صدا در واقع از همان دختر بوده بعد همانطور كه دور شدنش را مي ديد با خود ناليد: من كه گفتم كشمكش پيش مياد … .
لحظاتي بعد پسر همانطور كه بين ديوار و آب سرد كن گير كرده بود داشت فكر مي كرد كه چگونه و با كدام شيوه عقلاني خود را از اين جا بيرون بكشد كه آخر سر هم به كمك فن آوري ارتباطات ( « كمك ، آخ ، كمك » ) و چند عامل خارجي ( چند دانشجوي رهگذر ) به اين مهم دست يافت.
وقتي سرپا شد به ادامه تحقيقاتش پرداخت و از يكي از اطرافيانش پرسيد: ببخشيد اين آب سرد كن چرا قطع شده ؟ طرف نگاهي بهش كرد و گفت: خوب زمستونه ديگه ! ! ! – آه ، درسته ، به نكته مهمي اشاره كرديد ، متشكرم . و در حالي كه از آنجا دور مي شد با خود فكر كرد كه باز عامل پيش بيني نشده اي از آن كهكشان علت ها ، نزديك بود تحقيقاتش را منحرف سازد.
فرداي آن روز باز پسر همانطور توي محوطه داشت براي خودش قدم مي زد و به اين مسئله مي انديشيد كه بايد پروژه « آب سرد كن » را به زمان گرم شدن هوا موكول سازد كه ناگاه با همان دختر ديروزي روبرو شد باز هم چند لحظه اي طول كشيد كه تشخيص دهد اين يك موجود انساني است ، مونث بوده و آشناست. – سلام . – سلام . اين بار صداي پسر مي لرزيد. دختر به آرامي گفت: مي خواستم به خاطر ديروز ازتون عذرخواهي كنم راستش من نفهميدم … . پسر ميان حرفش پريد و گفت: اشكالي نداره ، ديروز و فراموش كنيد ، در واقع شما يه لحظه دچار « كنش عاطفي » شديد. دختر با همان آرامي ادامه داد: راستش مي خواستم بهتون بگم كه حتي اگه منو دوست نداشته باشيد … من دوستتون دارم … و اين ابديه .
پسر لحظاتي به چشمهاي تا حدي سرخ شده دختر نگاه كرد ، بعد لبخند زد و پرسيد: راستي اين ترياي دانشگاه اين ساعت بازه ؟
چشمان دختر برقي زد و در حالي كه مي خنديد گفت: ولي فكر نمي كنم هر دومون و با هم راه بدن . و در حالي كه به سمت تريا مي رفتند ، پسر توضيح داد كه : خوب البته در اين ارتباط برخي موانع فرهنگ شناختي وجود داره كه اگه ما بتونيم ساختار تريا رفتنمون رو به شكل عقلاني سازمان بديم اونوقت كمتر ممكنه با مشكلي برخورد كنيم . و رو به دختر كرد و گفت: من تجربيات خوبي در اين زمينه دارم … .
و دختر از اين كه با چنين پسر باتجربه و خردگرايي صميمي شده به خودش باليد.
در ادامه پسر از روش جامعه شناسي پارسونز برايش گفت طوري كه آخر سر دختر پرسيد: يعني مي خواي بگي دوستم داري ؟
بعد پسر يواشكي يه چيزي گفت و دختر از فرط شادي بار ديگر كنش عاطفي ايي از خود بروز داد كه پسر مجبور شد تمام بعد ازظهر را با لپ قرمز شده سر كلاسهايش حاضر شود.
منبع:www.sociologist.gigfa.com
انتهای تنهایی ابتدای اشک است
آنجا که در سفر سرود پر سروصدای مستانه ی وصال را می خوانیم
آنجا که جاده ها به اتمام می رسند و کبوتر به آشیانه
آنجا که دوست دوست است
آنجا که لبخند سراسیمه خود را به لبهامان میرساند
آنجا که کسی مرگ را نمیترسد
انتهای تنهایی وجود بی جسم توست
گوشی که برای شنیدن داری
لبانی برای خندیدن
چشمانی برای دیدن
دستانی برای لمسیدن
لبهایی برای بوسیدن
انتهای تنهایی تنها آنجاست که غم ما را فراموش کرده
آنجاست که با لبخند بر در دلم میزنی
آنجاست که با هم گریه کردیم
دلهایمان تنگ شد و همدیگر را بهانه کردیم
ششم فروردین نود و یک
مقاله ای در فیس بوک دیدم که قابل توجه و درخور مطالعه است
نویسنده: رضا سلیمی
در ادامه ی مباحثی که درباره ی یاس و جایگاهش در رپ فارسی مطرح بوده و هست و هر از گاهی بالا هم می گیرد بد نیست که نگاه دقیق تری به معنای هنر اجتماعی – انتقادی ( که بسیاری از علاقه مندان یاس همین ویژگی را دلیل اصلی علاقه شان به یاس می دانند) داشته باشیم و تلاش کنیم معلوم کنیم چه زمانی یک موسیقی اجتماعی می شود . آیا هر هنرمندی که گفت در جامعه مشکلی هست که باید حل کرد اجتماعی و انتقادی می شود یا چیزهایی دیگری هم هست که باید رعایت کرد تا اجتماعی شد . در ابتدا سعی می کنیم معنای هنر اجتماعی را با چند مثال روشن کنیم و سپس به دنبالِ این ویژگی ها در کارهایِ یاس بگردیم .
برای شروع و به عنوان مثال مسائلی چون اعتیاد یا دختران فراری را در نظر بگیرید . تلویزیون دولتی سرشار از برنامه های مختلفی است که از این مسائل حرف می زنند و از بدی ها و گرفتاری های اعتیاد و فرار دختران نوجوان می گویند . احتمالا همه با هم موافقیم که آنچه که تلویزیون ایران از این مسائل می گوید انتقادی و اجتماعی نیست بلکه تقریبا در تمام موارد با صحبتهایشان موجبات کدورت خاطر کسانی که دل نگران این مسائل هستند را نیز ایجاد می کند . تلویزیون ایران اما چه می کند ؟ آنها به سراغ جوانی ( که ما صورتش را هم نمیبینیم ) می روند و او می گوید که از سر نادانی و جسارت و گوش ندادن به حرفِ ” خیر خواهان ” آلوده ی اعتیاد و دزدی و رپ و متال و سوء استفاده ی جنسی شده است و زندگی خوبِ قدیمش را نابود کرده است و معمولا در پایان جوانان را نصیحت می کند که آلوده ی کثافت هایی چون الکل و مواد و رپ و شیطان پرستی نشوند و عاقبتِ شومِ خودش را مثال می آورد . این رویکردها بهترین نمونه های آن چیزی هستند که می توانیم رویکردِ ضد اجتماعی بدانیم .
از آن سو اما راه دیگری هم برای دیدن این مسائل هست . مثلا فقرا را در نظر بگیرید . دو نوع نگاه رایج به آنها وجود دارد . یک گروه می گویند که فقرا تنه لشانی هستند که چون کار نمی کنند پول ندارند و آنچه که بر آنها می گذرد حقشان است و ما مسئولیتی در برابر آنها نداریم . گروه دیگر اما در مخالفت با این نگاه می گویند که فقرا هم انسان و جزیی از جامعه اند و ما وظیفه ی کمک به آنها را داریم و ناتوانی آنها تقصیر خودشان نیست . همین گروه اخیر اند که انجمن های خیریه راه می اندازند و بسیار صدقه می دهند .
اما علاوه بر اینها گروه دیگری هم هستند که کاملا چیز دیگری می گویند و از دیدِ آنها دو گروه اول نه تنها فرق چندانی با هم ندارند بلکه گروه دوم ( یعنی صدقه دهندگان ) بسیار هم بدترند . این گروه ( که همان اجتماعی-انتقادی های مورد نظر ما هستند ) اساسا جای دیگری را نشانه می گیرند . این ها سبب فقر را چیزی درون فقرا ( تنه لشی یا بد شانسی ) نمی دانند بلکه در جای دیگری دنبال آن می گردند . آنها نظم اجتماعی ای را که فقیر تولید می کند مقصر می دانند . آنها برای یافتن فقر درون آلونک های فقرا سرک نمی کشند بلکه رو به سوی کاخ های ثروتمندان دارند ( همان هایی که بیشترین صدقه ها را می دهند ) . مثال دیگری می زنم . رفقای سیاه پوست ما دو قرن پیش در آمریکا برده بودند . درباره ی بردگی آنها دو نظر وجود داشت . یکی سفید های بد اخلاق که می گفتند سیاهها مشتی موجودات پست اند که فاقد درک و شعور انسان سفید پوست اند و باید با آنها مثل حیوان رفتار کرد . اما اربابانِ سفیدِ خوش اخلاق برعکس می گفتند که آنها هم انسان اند و حالا که بر اثر بد شانسی سیاه پوست اند ما باید انسانیت به خرج دهیم و هوای این بدبخت های سیاه پوست را داشته باشیم . هیچ کدام از آنها ( چه بد اخلاقان خشن و چه اخلاق گرایانِ مهرورز ) به این فکر نمی کردند که کل نظام برده داری ایراد دارد . برای آنها برده به سادگی برده بود و حداکثر به اخلاقی برخورد کردن با بردگان فکر می کردند . زمانی انتقادی بودن معنا می گیرد که کل این اخلاقیاتِ برده داری نفی و نقد شود . سیستمی که فقیر و برده تولید می کند از اساس ایراد دارد و اخلاقیاتش هم حقه ای برای حفظ همین دستگاه است . مثلا بزرگترین سرمایه داران آمریکا بزرگترین خیّرین آمریکا هم هستند . نقد اجتماعی از فقرا نمی خواهد بیشتر کار کنند یا مثل پولدارها رفتار کنند تا پولدار شوند چرا که همانطور که هیچ برده ای با زیاد و خوب کار کردن آزاد نمی شود در نظامِ اقتصادیِ حاکم بر آمریکا شرط ثروتمند شدن یک نفر ، فقیر شدنِ عده ی زیادی از دیگران است . بنابراین نقد اجتماعی نظامی را هدف می گیرد که فلسفه ی وجودی اش تمایز فقیر و غنی است . اجتماعی شدن همانطور که از نامش پیداست وقتی رخ می دهد که ما نه از آدم ها بلکه از عوامل اجتماعی یاد کنیم . نقد اجتماعی به این کاری ندارد که معتاد و فاحشه و فقیر چه باید بکنند بلکه می خواهد با جامعه و عواملی که چنین موقعیت هایی و انسان هایی را تولید می کنند بجنگد .
اما کارهای یاس در کجا قرار می گیرد ؟ بیایید دقیقا به چند مورد از کارهای یاس بپردازیم . با ” بزارین بکشمش ” شروع می کنیم . در این کار یاس یقه ی یک مواد فروشِ کنار خیابان را می گیرد و به عنوان عامل بدبختی جوانان و دلیل برهم خوردنِ ” کانونِ گرمِ خانواده” می خواهد او را بکشد . اولین نکته ای که باید به آن اشاره کرد این است که راه حلِ پیشنهادیِ یاس برای برخورد با این ” نوکرانِ شیطان روی زمین ” دقیقا همان کاری است که دستگاه قضایی ایران با بی باکیِ خاصی در حال انجام آن است ( ما بیشترین آمار اعدام در جهان را داریم و تعداد بسیاری از اعدامی ها هم مجرمین مواد مخدر اند ) و به نظر این کشتارها چندان سودی نداشته است . اما ببینیم با تعریفی که کردیم آیا این نوع نگاه به مسئله ی اعتیاد اجتماعی-انتقادی است ؟ یاس در روایتش بیان می کند که عده ای شیطان صفت با فریب دادن جوانان آنها را معتاد کرده اند و با نابود کردن این اشرار مسئله حل می شود . در اینجا عده ای بیگانه ( فرزندان شیطان ) به جامعه نفوذ کرده اند و جامعه ی خوبِ ( یا به قولِ یاس “کانونِ گرم خانواده ” ) ما را به تباهی کشیده اند . این روایت دقیقا ضدِ آن چیزی است که می توان روایت اجتماعی از اعتیاد دانست . در روایت اجتماعی از اعتیاد هیچ کسِ خاصی مقصر و عامل اعتیاد نیست . خود مواد فروشان هم جزیی درونی از جامعه و برآمده از متن اجتماع اند و کشتن آنها در جامعه ای که در کار تولیدِ فعالِ معتاد و مواد فروش است فقط به جایگذین شدنشان با افرادی جدید و احتمالا زرنگ تر می انجامد . معتاد به خاطرِ اشتباهِ شخصی اش معتاد نشده است ، جامعه ای که همه ی فرصت ها را از او گرفته این بلا را بر سرش آورده . معتادان شماری از اشخاص نیستند بلکه اعتیاد یک جایگاه اجتماعی است که جامعه با ستم و نابرابری کسانی را به آنجا می راند . در واقع حتی می توان گفت که کسی می تواند بدون مصرف مواد مخدر هم این جایگاه را اشغال کند . جوان سی و چند ساله ی بیکار و بی کس و کاری که از بس از سر کارهایِ با حقوقِ ماهی صد هزار تومان اخراج شده کلافه است و مانند سیاهچالی خالی از امید و آینده است و مرگ و زندگی برایش بی اهمیت شده اند ، در واقع فرق چندانی هم نمی کند که مواد بکشد یا نه . یاس همین الگو را در قطعه ی “پیاده میشم ” ( که از نظر ساختار موسیقایی کارِ قوی ای است ) هم تکرار می کند . اینجا هم مقصر یک سری آدم اند نه ساختاری که دختر فراری یا مردان حشری ای که می خواهند ترتیب همه چیز را بدهند تولید می کند . جوانی که احتمالا با ماشین پدرش و پولی که چون برایش زیاد است باید با دوستش شریک شود دختری را در خیابان سوار می کند تا از فرصتی استثنایی که برایش پیش آمده است نهایت استفاده را بکند و یاس می گوید “ا ی کاش [ دختر ] بگه نگه دار من پیاده میشم چون بی شک راه برای ادامه دادن زیاده بی شک ” . این قطعه نمونه ی کم نظیری از همخوانی یک آهنگ با ایدئولوژی حاکم و تلاشِ خوبی برای تبرئه ی اخلاق جنسیِ فاسدِ حاکم در ایران است . هر نوع نظامِ اخلاقی ای تلاش دارد بگوید که مجموعه ی دستوراتش فاقد هر نوع تضاد درونی و ایراد ساختاری اند و اگر مشکلی هست افراد با انتخاب های بدِ خودشان موجب آن اند و مسئولیتش متوجه سیستم نیست . احتمالا در اینجا نیز همه با هم موافقیم که اخلاقیاتِ جنسی حاکم بر ایران که رابطه ی جنسی را فقط از طریق ازدواج های بلند مدت ممکن می داند ناگزیر مثل یک کارخانه ، فاحشه و آدم تشنه ی سکس تولید می کند ( و طلاق را هم به شدت افزایش می دهد ) . حالا این نظامِ جنسیِ ناکارآمد که خط تولید فاحشه است ( هم نر و هم ماده ) برای دفاع از خود چه می کند ؟ همان کاری که پیشتر گفتیم . این نظمِ جنسی مدعی می شود که که افرادِ آسیب دیده ” راه ” اشتباه رفته اند و از میانِ ” این همه راهی که برای ادامه دادن بود ” راه غلط را انتخاب کرده اند . نتیجه اینکه حالا چون این جوانان ( معتادها ، فاحشه ها و … ) راه درست را انتخاب نمی کنند ( البته به این دلیل ساده که اصلا راهی نیست چون اخلاقیاتِ حاکم همه ی راهها را بسته است ) پس آنچه بر آنها می گذرد حقشان است . روایت یاس از مشکلات جامعه دقیقا به همینجا می رسد . یاس با ترسیمِ جایگاهِ کاذبی از انتخاب برای قربانیانِ جامعه دقیقا جلوی انتقادی و اجتماعی شدن مشکل این افراد را می گیرد و در نهایت بستری ایجاد می کند که نظمِ حاکم با توسل به همین جایگاهِ کاذبِ انتخاب ، خودِ افراد و نه ساختارِ اجتماعی را مقصر جلوه دهد .
این قطعه اما از یک نظر دیگر هم محافظه کار و ارتجاعی است . دوستانِ تیزگوشی که به موسیقیِ این کار دقت کرده اند شاید متوجه مسیری که موسیقی طی می کند شده باشند . این قطعه با دکلمه ای آغاز می شود و بیت هم بعد تر به آهنگ اضافه می شود . در میانه ی کار دو سه سازِ ایرانی با نوایی سنتی وارد کار می شوند و هر چقدر جلو می رویم ( یعنی به رستگاری نزدیک می شویم ) حضور پررنگ تری پیدا می کنند تا در لحظه ی نهایی نجات ( یعنی لحظه ی پیاده شدن دختر ) بیت به طور کامل حذف می شود و همین نوای سنتی باقی می ماند . یعنی خود موسیقیِ کار گذار از گند و کثافت و فاحشگی ( یعنی رپ ) به رستگاری و نجات و پاکدامنی است ( یعنی موسیقی سنتی ) . حال این کار را مقایسه کنید با کارهای نابغه ی آهنگسازی رپِ ایران ، مهدیار آقاجانی . قطعه ی ” صبح معنوی ” از قاف که آهنگش را مهدیار ساخته دقیقا از جایی آغاز می شود که کار یاس تمام می شود . نوای سازی سنتی که در یک چرخشِ هنرمندانه ماهیتی هیپ هاپ می گیرد . دقیقا برعکس یاس که رپ را قربانی موسیقی سنتی می کند ما اینجا با نوعی ارتقای موسیقی سنتی به زبانی امروزی طرفیم . کاری که مهدیار به شکل حتی هنرمندانه تری در اینتروی آلبومِ جاویدانِ سروش هیچکس ” جنگلِ آسفالت ” هم انجام داده بود .
در نهایت اینکه منتقد اجتماعی صرفا ایرادات و حفره های اجتماعی را نمی بیند . او با جستجو در جاهایی که انگار ایرادی ندارند مسئله ای را اجتماعی می کند . هنرمندِ منتقد ” ترک آسفالت را در جایی که صاف است ” می بیند . او به درونِ آینه های ساخته ی اجتماع نمی نگرد تا اشکالات را برای ما بازگو کند چرا که می داند اشکال از خود ِ آینه است . درسِ او این است که بیهوده نباید به این آینه ها خیره شد چرا که این آینه های تقلبی اصلا ” تو رو به تو نشون نمیدن ” .
دوستان عزیز فن پیج رسمی بنده در فیس بوک
https://www.facebook.com/masmoum.rap
لایک و اشتراک گذاری با سپاس
آهنگ جدید فواد با همکاری مسموم به نام زمونه
آهنگساز: فواد منشادی
Produced By Foad Manshady
Relased Data :
Mar 02 2012 / جمعه 12 اسفند 1390
